تبليغاتX
یک شازده وبلاگ نویس
شازده خانوم
وب نوشته های یک شازده
90/06/26
چیزی ننویسید!

+ شازده نوشت
90/06/05
اشک‌هایم در گلویم بالا می‌آیند
اینجا، زبانم دارد غرق می‌شود

+ شازده نوشت
90/04/13
ظهر تابستان
هوا خیلی خیلی گرمه ولی صدای کولر اذیتم می‌کرد، کولر رو خاموش کردم و پنجره رو باز کردم. حالا صدای جاروی رفته‌گری که توی این هوا داره کار می‌کنه اذیتم می‌کنه!

+ شازده نوشت
90/04/11
حقیقت
گاهی نمی دانم آنچه که حقیقتن دیده ام، حقیقت دارد یا آنچه که واقعن در درون خود تجربه کرده ام.
عقاید یک دلقک/ هاینریش بل

+ شازده نوشت
90/03/26
دست
وقتی دستت به خون خودت آغشته است، چه حرفی می ماند برای گفتن!

+ شازده نوشت
90/03/18
Deport
باقی لحظه‌هایم را درون بسته‌ای تمبر زده برایت فرستادم.
چند روز بعد، پستچی در خانه‌ام را زد!

+ شازده نوشت
90/03/12
عكس
بارها و بارها به عکس نگاه می‌کرد، به عکسی که خورد شدنش را نشان می‌داد؛ والرهای سورمه‌ای غوطه ور در صفحه‌ای سخت.
همان رنگ‌هایی که حرف‌ها را می‌بلعیدند و در جایی، خود رنگ می‌باختند و می‌شکستند.
با تعجب نگاهش می‌کرد، هر روز؛ انگار كه قرار بود عکس جوش بخورد تا گچ را باز کنند!

+ شازده نوشت