تبليغاتX
یک شازده وبلاگ نویس
شازده خانوم
وب نوشته های یک شازده
88/08/30
می فهمم!
بچه گی ام رو دوست دارم
 چرا که؛
حماقت های بی شمارم
هر چند هم بیشتر از این روزها
باعث نمی شد که بفهمم، احمق هستم!

+ شازده نوشت
88/08/28
بوق
انگار این روزها
دست ها به بوق ها چسبیده است
و حاصل هر اشاره ای
برای جدا کردنش می شود؛
بــــــــــــــــوق

+ شازده نوشت
88/08/26
بچه ها!
فریاد یه معلم فقط چند دقیقه روی بچه ها تاثیر گذاره!
فریاد یه مادر فقط چند ساعت!
و فریاد یه پدر نهایت چند روز!
نتیجه:::::::::::::: بچه ها موجودات فوق العاده ای هستند!

+ شازده نوشت
88/08/22
دیدار
کاش می شد توی تقویم راه رفت
کاش می شد روی تقدیر راه رفت
آه، در ظلمت پایدار این روز ها
کاش می شد به دیدار ماه رفت
+ شازده نوشت
88/08/16
"آقای معلم من ساختمان های زیبا می سازم"




احمد بنّا است، نه؛ قرار است یک بنّا بشود.
کودکان بزرگ می شوند و احمد بنّا می شود!
نه؛ بنّای کوچک ما بزرگ می شود.
... نمی دانم!
شاید هم آن روز دیگر با غرور نگوید: "من بنّا هستم"


پ.ن: احمد یکی از بچه های كلاس هاي آزاد مشتاق است.
- یادم رفت بگم عکس از آقای فوتیک است.

+ شازده نوشت
88/08/13
من _______ تو
درست همان لحظه ای که تو با تعجب دهان باز کردی تا بگویی؛ "انگار ساعت ها به دنبال هم می دوند!" من حرفم را خوردم تا نگویم "چرا ساعت ها دیگر حرکت نمی کنند!"
+ شازده نوشت
88/08/11
ساده است.
وقتی آدم نمی تونه یه تصمیمی رو بگیره؛ خُب اون تصمیم رو نمی گیره.
+ شازده نوشت